پیروزى رستم بر پولادوند

پس از کشته‌شدن کاموس کشانى به دست رستم که همه نقطه اتکاى سپاه توران و چین بود، افراسیاب، دردمند و بیم‌زده در اندیشه یافتن پهلوانى بود که بتواند در برابر رستم پاى ایستادن داشته باشد و سرانجام پهلوان غول‌پیکرى به نام پولادوند را با کوشش شیده، پسر خود از کوهستان به دشت آورد و او را بسیار ستوده، دلیرى‌ها داد. پولادوند در نخستین برخوردش با سپاه ایران، گیو، بهرام و بیژن را به شیوه‌اى باورنکردنى از اسب فروکشید و بر زمین زد. سرانجام رستم را فراخواندند و با آنکه رستم زخم گرزى سهمگین را بر ترگ پولادوند فرود آورد و انتظار داشت مغزش از دهانش بیرون زند، پهلوان استوار روى زین به جاى ماند و رستم از شگفتی نام جهان‌آفرین را بر زبان آورد.

عمودى بزد بر سرش پیلتن/ که بشنید آواز او انجمن / چنان تیره شد چشم پولادوند/ که دستش عنان را نبد کاربند /تهمتن بر آن بد که مغز سرش/ ببیند پر از رنگ تیره برش/ چو پولادوند از بر زین بماند/ تهمتن جهان‌آفرین را بخواند

سرانجام دو رزمجو بر آن شدند که کشتى بگیرند و پیمان بستند از سوى دو سپاه کسى به یارى نیاید، ولى افراسیاب که سخت نگران شکست پولادوند و در پى آن شکست توران زمین بود، شیده، فرزند خویش را گفت پولادوند را بگوید اگر رستم را بر زمین زند، بى‌درنگ پهلوى او را بدرد. بیژن این سخن بشنید و نیاى مادرى خود، رستم را آگاه گرداند. رستم، بیژن را گفت دل بد ندارد که هم‌اکنون سر آن دیو را به خاک خواهد آورد. آن‌گاه دست در کمرگاه او افکنده، او را از زمین برکند و به گردن بر زمینش زد و خروش شادى از سپاه ایران برخاست و آواى تبیره‌هاى‌شان گوش‌ها را به نوازش فراخواند و هم‌زمان آواز کر‌ناى‌ها به ابر برآمد که پولادوند توان از دست داده و بى‌جان گشته است. رستم نیز گمان برد پولادوند در پی این ضربت، دیگر پاى برخاستنش نیست و بر رکاب اسب خویش پاى گذارد و چون به صف سپاهیان ایران پیوست، در کمال شگفتى دید که پولادوند چون شیر از جاى خود برخاست و چون تیر شتابان به سوى افراسیاب گریخت. تهمتن چون پولادوند را تیزچنگ و چابک یافت، دلتنگ شده، به گودرز فرمان داد سپاه توران را تیرباران کنند و هوا را چون ابر بهاران گردانند و سپاه ایران که جانى تازه گرفته بود، بر سپاه توران تاختن گرفت؛ از یک سوى بیژن و گیو و از دیگر سو رهام و گرگین آتشى برافروختند و جهان را به خنجر خویش بسوختند. پولادوند، ناکام و شکست‌خورده سپاهیان خود را گفت که نه تخت مى‌خواهد و نه نام بلند. چرا براى تخت و گنج باید سر به باد داد. آن‌گاه سپاه برگرفت و شتابان به کوهستان بازگشت و جان خویشتن را از چنگال رستم وارهانید. اکنون که تورانیان در تنگنا قرار گرفته بودند، آوای اعتراض پیران ویسه برخاست و افراسیاب را گفت: «مگر نمى‌دانستى با رستم شوم‌چنگال دیگر کسى در این سرزمین در امنیت و ایمنى نیست. بى‌سبب فرمان ریخته‌شدن خون جوانى را دادى که هیچ راه گریزى نداشت و این‌چنین دل ما را نیز خسته و رنجور گردانیدى. اکنون دیگر کسى با تو نمانده است، آن خاقان چین که به اسارت گرفته شد و این هیولاى کوهستان، افتان و خیزان بگریخت و از ایرانیان صد هزار سوار آماده کارزار هستند که در پیشاپیش آنان رستم شیرگیر بر اسب غول پیکر خود نشسته است. اینک از زمین و آسمان بر ما تیر مى‌بارد و از دریا و دشت و هامون سپاه ایران سرازیر مى‌شود و تو نومید از سپاهیان خود آن دیو را آزمودى و آن آزمون نیز فرجام خوشى نداشت. بگذار سپاه همچنان رده بربسته بماند و تو با نزدیکانت از راه دریا دور شو و توران را واگذار و برو». افراسیاب همانى کرد که پیران گفته بود، درفش خود را برافراشته نگه داشت تا وانمود کند در سپاه حضور دارد و خود به دریاى چین زد و به سوى چین و ماچین گریخت. 

پیران چون افراسیاب را روانه کرد و خاطر آسوده گرداند که از گزند رستم دورش فرستاده، فرمان داد بر سپاه ایران بتازند. رستم، ایرانیان را گفت تیر و کمان را به کنار گذارده، با شمشیر و گرز به پیشواز دشمن روند و به راستى پلنگ، زمانى پر از شتاب و تیزچنگى مى‌شود که نخجیر را در برابر خویش ببیند. سپاه ایران بى‌هراس نعره برداشته، بر دشمن تاختن گرفت و دشمن خویشتن‌باخته، تاب ایستادگى از دست بداد، بسیارى در خاک و خون غلتیدند و در زیر سم ستوران جان دادند و گروهى نیز زنهارخواه شدند و آنان که پاى گریزشان بود، بگریختند و از آنجا که افراسیاب پیش از همه گریخته بود، سپاه توران تارومار شد. رستم آن‌گاه فرمان داد کشتن بس است که زمان، زهر خود را در کام کسى خواهد چکاند که فرمان ریختن خون سیاوش را داده. اینک همه جامه رزم از تن به در کنید که زمان آرامش و استراحت و سرخوشى فرارسیده است. آن‌گاه حکیم توس لب به سخن مى‌گشاید و مى‌گوید: «بر این سپنجى سراى دل مبندید که مرد خرد برایش تفاوتى نمى‌کند یکى داشته باشد یا بسیار که روزگار گاه چون اهرمن به جنگ آید و گاه چون عروسى پر‌آب‌و‌رنگ است. پس بى‌آزارى برگزین و جام مى‌ به دست گیر، چه کسى گفته است دشمنى به از دوستى است. آن چه دارى بخور و دل به اندوه مسپار که گیتى خود سپنج روزى بیش نیست و ما در این گیتى درگذریم و براى جیفه دنیا کسى را نیازار و بر کسى ستم مکن».  چه بندى دل اندر سراى سپنج/ که دانا نداند یکى را ز پنج/ زمانى چو اهرمن آید به جنگ/ زمانى عروسى پر از بوى و رنگ/ بى‌آزارى و جام مى برگزین/ که گوید که نفرین به از آفرین/ میازار کس را ز بهر درم/ مکن تا توانی به کس بر ستم پس از گریختن سپاه توران، رستم فرمان داد تا خیمه‌ها و سراپرده‌ها را جست‌وجو کنند و هرچه ارزشمند بود، برگرفتند و همه جنگاوردها از غلام و اسب و تیغ و کلاه را براى کیخسرو فرستاد و براى خود نیز اندکى برگرفت و هر آن چه در رزمگاه مانده بود، به سپاه ببخشید. آن‌گاه هر‌چه جستند، نشانى از افراسیاب نیافتند، همه جنگاوردها را بر شتران بار زدند و آن‌قدر شتر ز مکارى گرفتند که دیگر شترى به جاى نماند و سوى ایران به راه افتادند. چون آگاهى آمد که رستم به ایران زمین نزدیک مى‌شود، خروشى از مردم ایران و بارگاه شاه برخاست. مردمان شادى کنان به پیشواز سپاه پیروز رفتند و آواى تبیره از هر جاى و آواز خوش از هر ناى برخاست. شاه در عمارى بر پیل نشست و به پیشواز سپاه ایران رفت. مردمان در زیر پاى پیلان بسى زعفران و درم ریختند و آواى رامشگران در تمامى شهرها طنین‌افکن شد. تهمتن چون تاج شاه را بدید، از اسب فرود آمده، در برابر شاه نماز گزارد. خسرو از او درباره آن راه دراز بپرسید و او را تنگ در آغوش خویش بفشرد و پیلتن را در عمارى کنار خود بنشاند و در تمام طول راه دست او را در دست گرفت و او را گفت که درازناى این دورى، شاه را دلتنگ گردانیده بود. سپس توس، گودرز، گیو، بیژن، رهام و گرگین به ایوان شاه وارد شدند. خسرو بر تخت عاج و رستم در کنارش بنشست و همه پهلوانان به بارگاهش راه یافتند. سپس مى آوردند و به رامش و آرامش نشستند و خوان گستردند و بگفتند و بخندیدند که همه از رنج راه گرسنه بودند دگر‌باره مى ‌بود و رامش و آرامش و پرسش از افراسیاب و پولادوند و از کشتى و کمند و بند. گودرز، شهریار را گفت که مادر گیتى چون رستم نزاده است، براى او تفاوتى نکند که دیو بر او بتازد یا اژدها، هیچ‌یک ز چنگ او رهایى نیابد و آنچه را رستم با پولادوند کرده بود، بازگفت که چگونه آن غول‌مرد را بر زمین زد و چون از هوش برفت، آه از نهاد تورانیان برآمد و هلهله شادى از ایرانیان و به ناگاه آن غول‌مرد به هوش آمده، بر پشت اسب بنشست و بگریخت و جان خویش را برهاند. خسرو از شنیدن آن حکایات چنان شاد شد که گویى دو بال زرین بر شانه‌هایش برآمد. خسرو آرزو کرد چشم بد از رستم دور باشد و زندگى‌اش سراسر سور. یک هفته‌اى در بارگاه شاه میهمانى و جشن و سرور بود و بدین گونه تهمتن یک ماه در ایران در پیشگاه شاه بماند و سپس به شاه گفت آرزوى دیدار زال را دارد. شاه در خانه گنج بگشاد و هر آنچه گران‌بها بود از یاقوت و تاج و انگشترى و دینار و جامه شوشترى او را داد و روانه زابلستانش کرد.

نهادند خوان و بخندید شاه/ که ناهار بودى همانا به راه/ به خوان بر‌مى‌آورد و رامشگران/ به پرسش گرفت از کران تا کران/ ز افراسیاب و ز پولادوند/ ز کشتى و از تابداده کمند/ بگفت آنچه کرد او به پولادوند/ ز کشتى و نیرنگ وز رنگ و بند/ چنان شاد شد زان سخن تاجور/ که گفتى ز ایوان برآورد سر

 

ارسال نظر